تقویم تاریخ: 20تیرماه 86 : بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

رادیو زمانه امروز کوس رسوایی ما را به صدا درآورده. سر صبح یکی از دوستانم اس ام اس داد که: عکس تو توی صفحه اول سایت رادیو زمانه چه کار میکنه؟ وقتی پرسیدم کدوم عکس، جواب داد: دراز کشیدی روی زمین و لنگ و پاچه ات رو به هواست. به نظرم داری درس میخونی؟ و پشت بندش اضافه کرد: از من به تو نصیحت، توی شهر غریب اینجوری ک...نتو هوا نکن، تا قزوین 200کیلومتر بیشتر راه نداری! بی راه نمی گفت. رادیو زمانه به مناسبت رسیدن ایام امتحانات گزارش کوتاهی کار کرده بود با عنوان « اندر احوالات دانشجویان شب امتحانی» و عکس بنده را به عنوان لینک مطلب گذاشته در صفحه اول.

 

 

عکس را در شب آخرین امتحان دوران دانشجویی ام گرفته ام. یکی دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود و حجم انبوهی از جزوه های خوانده نشده باقی بود. به نظرم رسید خیلی ابلهانه است که در چند ساعت مانده به امتحان برای خواندن این حجم انبوه از جزوهای باقی مانده تلاش کنم. مور مورم شد مانند همه امتحانهای پیش از این، دل به ببندم به تقلب و روی پاهای دوست شفیقم« سهرابی» قمار کنم.  ژیش از این بارها و بارها از قمارهای اینچنینی بهترین نتیجه را گرفته بودم. پس با خیال راحت کتاب و دفتر را بستم و برای گذران وقت٬ شروع کردم به گرفتن چند تا عکس متفاوت برای ثبت آخرین شب امتحان.

 

نمی دانم باید از این حرکت رادیو زمانه ناراحت میشدم یا نه. خودم بارها و بارها دوستانم را سوژه کرده بودم برای تصویر مطالبی که در نشریات مختلف می نوشتم. حالا خودم شکار یک نویسنده دیگر شده بودم. اگرچه این اولین بار نبود که اینچنین در دام می افتادم. سال 82 نیز هفته نامه چلچراغ در این عمل غافلگیرانه، عکس من و بهرنگ را به عنوان «شعبده باز» در یکی از شماره های خود چاپ کرده بود!

روایت آرمان از این ماجرا:

تیریکمون چلچراغ

 

این مجله چلچراغ این هفته یک تیریکمونی زده که بیا و ببین!

اصل مطلب رو گذاشتم این کنار: (عکس رو بعدا اضافه میکنم - سین اول)

تا اینجاش که شما دارین می‌بینین هیچ ایرادی نداره، اما اگه بهتون بگم که اون دو نفری که بجای شعبده باز عکسشون رو زده همون بهرنگ و سیامک خودمون هستن، می‌فهمین که دیگه واقعا گند زده این چلچراغ!

این عکس زمانی گرفته شده که این دو نفر با شرکت دادن سه عدد نشریه خود در جشنواره نشریات دانشجویی، بیش از نصف جوایز جشنواره رو نصیب خود کرده‌اند! (یه چیزی حدود یک خروار سکه بهار آزادی!!!) حالا دقیقا چی شده و دقیقا کجای بر و بچه‌های چلچراغ سوخته که از حرصشون برداشتن عکس این دو نویسنده جوان مملکت رو بجای شعبده باز در یک کانال 24 ساعته‌ی اونور آبی چاپ کردن، خدا عالمه!

 

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸

تقویم تاریخ: دوم تیرماه 85

١- داستان یک شهر ٣٠خرداد ٨۵

تهران و حوالی تهران. تقدیر این است که نصف روز دو سال از عمرم را در اینجا بگذرانم. بی آنکه احساس خوشایندی از گذران اینگونه روزها داشته باشم. جایی که ما هستیم هیچ امکانی برای انجام آنچه وظیفه من است وجود ندارد. من تنها می توانم برای آنها که با درد یا ناراحتی به درمانگاه مراجعه می کنند و زیر دست من مینشینند٬ دعا بخوانم!

وقتی که در محیط پادگان نباشم به یک کاروانسرا پناه برده ام. این کاروانسرا خانه مجردی شاسکول و رود راوی است. این خانه پناهگاه تمامی سرگشتگان از مشهد به تهران امده ای است که ممکن است کوچکترین آشنایی با یکی از آنها یا رفقایشان داشته باشند. درب این دیر به واسطه سخاوت ساکنانش به روی همگان باز است. هر کسی به این کاروانسرا پا می گذارد٬ شکمی سیری ناپذیر برای میزبان سوغات می آورد که تا پر شدنش پا از این خانه بیرون نمی گذارد و این پر شدن گاه تا چند روز به طول می انجامد.

ویژگی خاص این خانه حجم غیر قابل باور جاذبه زمین در محیط آن است٬ که هر جسمی که در حریم آن به زمین گذاشته شد٬ به کف اتاق ها می چسبد و دیگر از آن جدا نمی شود و همان طور در کف اتاق باقی می ماند مگر اینکه در گذر ایام توسط تابش خورشید یا مورچه ها تجزیه شود! مثل سوسکی که دو هفته پیش که به این خانه پا گذاشتم نیمی از احشا و اندامش باقی بود و باقی اندام را میشد در امتداد رد سیاه مورچه هایی که تا عمق دیوار امتداد می یافت جست و جو کرد. و این بار که دوباره به کاروانسرا پا گذاشتم٬ جز قمستی از یک پای سوسک و چند مورچه که در ان حوالی در حال پرسه بودند٬ چیز دیگری به چشم نمی آمد.

بر مبنای همین جاذبه است که شاسکول وقتی پا به خانه می گذارد کفش را در آستانه در٬ کیف را بعد از گذر از راهرو٬ پیراهن را روی میز نهار خوری و شلوار را روی فرش اتاق رها می کند تا فردا همان مسیر را٬ و این بار به عکس٬  طی کند و تمامی آنچه را به روی زمین رها کرده دست بگیرد یا تن کند. در این میان شاهکار خلقت از پا درآوردن شلوار است که با شل کردن کمربند و رها کردن ناگهانی و پایین سریدن پاچه های شلوار به روی زمین انجام می شود٬ به صورتی که فردا صبح با پا گذاشتن درون پاچه ها و بالا کشاندن پاچه ها قابل پوشیدن باشد!  

این خانه و ساکنان آن البته کرامات بسیار دیگری هم دارند که بد نیست از زبان خودشان در مورد آنها بشنوید.

٢- شلوار دوست کجاست؟

برایم زیاد پیش می آید که کامنتهای یک پست از اصل نوشته ام جالبتر و خواندنی تر باشد. از جمله پست پیشین که کامنت‌دانی وبلاگم را به چت‌رومی برای کل‌کل دوستان در مورد سوراخ شلوار و سوسک دربدری که راه خانه‌اش را گم کرده بود، تبدیل کرد.

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:42

توسط:گلناز

احیانا اگه سوسک داخل شلوار یا پیراهن اون اقا بشه این پروسه به چه صورت تغییر میکنه؟؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:53

توسط:شاسکول

خدمتتون عرض شود که جنین سوسکی این فرصت را خواهد داشت به مدت یکروز محیط سالم و تمیز بیرون را تجربه کند!

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:54

توسط:محمد

اگه سوسکه خواست بر گرده توی لونه اش چی؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 1:55

توسط:به اتفاق بانو

خدمتتون عرض کنم که راه توبه برای همه عزیزان از جمله آقا سوسکه باز است برادر.

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:0

توسط:شاسکول

در اینجا من می خوام یه شماره حساب برای همه شما ملت نوع دوست بزارم تا برای کمک به این سوسک در راه مانده کمک های نقدیتونو واریز کنید.خوبه؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:1

توسط:یرقان

من پیشنهاد میکنم این شماره حساب رو برای بستن کالیبرتون باز کنید تا شلوار بنده خدای شما هم در راه نمونه.

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:2

توسط:محمد

پس کمک های جنسیمون رو به کجا واریز کنیم؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:2

توسط:یرقان

نخ بخیه نمیخوای برادر شاسکول

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:4

توسط:شاسکول

اونجوری به جای ریال باید دلار بریزی ها پایه ای؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:5

توسط:یرقان

دلارو رو بریزیم توی سوراخ کالیبر یا پاچه شلوار؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:5

توسط:محمد

شرمنده 5زاری نداریم!

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:9

توسط:شاسکول

آقا من همین الان شلوار رو در آوردم.سوسکه رو با تاکسی تلفنی فرستادم خونشون. بی خیال ما می شین یا نا؟اصلا شما یرقانی یا رئیس انجمن "حمایت از سوسکای خانگی در راه مانده" ؟

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:11

توسط:محمد

کو ببینم!

 

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 2:12

توسط:یرقان

شلوارت رو در آوردی اشکالی نداره اما امیدوارم راه رو برای توبه باز گذاشته باشی!

 

 

 

 

سه شنبه 30 خرداد1385 ساعت: 11:25

توسط:3تیغ

اقا ما اینجا یک سری جوان بی شلوار میبینیم..نه..من اشتباه میبینم قطعن..

 

 

 

 

 

پ.ن۲: با وجود این وبلاگ، ما هم تبدیل شدیم به یک خانواده وبلاگ‌نویس.

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸

تقویم تاریخ 12تیرماه83

رسیدن روز کنکور هنوز هم برای من حادثه هولناکی است؛ اگرچه پنج سال از آخرین تجربه آن گذشته باشد. به‌مثابه رسیدن سالروز مرگم هنوز هم حوالی هفته دوم و سوم تیرماه دچار اضطراب می‌شوم و نفس هایم به شماره می‌افتند.
یک سال ماندن و در جا دویدن پشت دروازه دور از دسترس دانشگاه چنان برایم مهیب و هولناک بود که هیچ گاه از حافظه‌ام پاک نخواهد شد. کنکور عذاب الیم و مواومی است که گویا سایه دهشتناکش را تا قیامت روی سرم حس خواهم کرد، واقعیت معلقی که هر سال احتمال تجدید نظر در نتیجه اش را انتظار می‌کشم.
و در تقدیر من محکومم به تجربه مداوم این رنج، ماندن میان دو راهی بودن و نبودن، چشیدن طعم گس مرگ و لزوم ابراز تسلیت به خودم.

 

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸

تقویم تاریخ ١٩تیرماه83

و پنج سال از شروع تحصیلم در دانشگاه می گذرد. تا امروز شاید بیشتر از صد بار است که روی نیمکت نشسته‌ام برای دادن امتحان. این رکورد دست‌نیافتنی و افتخارآمیزی است که نمی‌دانم چند تن از شما تابه‌حال به آن دست یافته باشید. اما در کنار این افتخار نکته شرم‌آوری نیز هست که اعتراف به‌ آن چندان برایم خوشاید نمی‌نماید:
شاید در هیچ کدام از این صد امتحان را با امادگی کامل شرکت نکرده‌ام. شب قبل از هیچ‌کدام از این امتحان‌ها آرامش یک دانشجویی درس‌خوان مشمول حال من نبوده است. همیشه در جلسه آزمون از اضطراب بر خود لرزیده‌ام و از شماتت ندانست مرا به حال خود وانگذاشته.
این نکته کمی نیست؛ وقتی که اجتماع انبوهی شامل صد امتحان مختلف را به‌عنوان خاطرات نه‌چندان افتخار آمیز پشت سر گذاشته‌باشید.
اگرچه در کنار این حجم از خاطرات شرم‌آور، تجربیات شیرینی از تلاش‌های موفق یا ناموفق برای تقلب را نیز پشت‌سرگذاشته‌ام. تلاش‌هایی که طعم شیرین و دوست‌داشتنی شیطنت و جسارت را برای همیشه در کامم زنده نگه‌خواهد داشت؛ حتی امروز که تقریبا به پایان دوره تحصیل خود رسیده‌ام و از تمام روزهای خوش تحصیل جز سایه ای در پشت سرم چیزی نمانده است. حتی امروز که طعم تلخ ندانستن و گذران باطل ایام لحظه‌ای مرا به حال خود رها نمی‌کند.
روزگاری بدی را می گذرانم. من آن چیزی نیستم که باید می‌بودم یا دیگران می‌پندارند. پوچ‌تر از آنی‌ام که عذاب وجدان مرا به‌حال خود وابگذارد تا همچنان در هیچ و پوچ طی‌طریق کنم و در راهی قدم بردارم که می‌پنداشتم رسالتم در آن نهاده شده است.
من تمام شده ام و حس مرموز و آزارانده‌ای که در تمام وجودم رخنه کرده ذره‌ذره مرا از درون می خورد و به بیرون تف می کند!

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸

عشقهای کودکی

سین دوم: یادتونه من و سارا موقع خاله بازی تل موهامون رو به جای عینک آفتابی میذاشتیم روی چشمهامون و چون جلوی دیدمون رو میگرفت، مجبور بودیم سرمون رو بالا بگیریم و از زیر تل نگاه کنیم؟ یادتونه همیشه توی بازیها با تاکسی، رفت و آمد میکردیم؟

یادتونه من و سارا موقع تماشای تلویزیون به صفحه تلویزیون می چسبیدیم که چشمهامون ضعیف بشه و عینکی بشیم؟

یادتونه من و سارا دلمون میخواست آپاندیس بشیم تا بابا برامون دوچرخه بخره و همش به جای اب، آب میوه بخوریم؟

یادتونه چقدر تلویزیون رنگی کنترل دار میخواستیم که سیا هم مجبور نشه موقع تماشای تلویزیون کانال رو با شصت پاش نگه داره تا صفحه برفکی نشه؟

سین اول: آخ اون تلویزیون رو نگو که هاشقشم. یادتونه سر انتخاب و تماشای برنامه با بابا دعوام شد؟ من میخواستم برنامه کودک ببینم و اون میخواست فیلم مردی برای تمام فصول؟ یادتونه بابا چقدر از این عنوان خوشش می‌اومد؟

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۸

بوی خونه

١- سین دوم: اومدم خونه بابا، کیارش و مامان رو ببینم اما نیستن. فکر کنم رفتن پارک. حالا که اینجا بعد از مدتها تنها نشستم، میبینم چقدر بزرگ و درعین حال خالیه. چقدر بی روحه. ازش بدم نمیاد اما خوشم هم نمیاد. برام معنی و مفهوم خاصی نداره واحساس ویژه ای در من ایجاد نمیکنه. چرا؟

خوب شد بالاخره از خونه قبلی رفتیم. خیلی دور بود. خیلی پیاده روی داشت. پرت بود و به هیچ چی دسترسی نداشتی. اما از همه مهمتر پله های زیادش بود و نظافت کمرشکن و بی حدش. فرهنگ ساکنینش؛ نداری و شلوغی و بدبختی و قدرت تخریبشون.

خوب بود خونه رو عوض کردیم اما باید زودتر این اتفاق میفتاد. وقتی هنوز یه خانواده پنج نفره بودیم، همون روزهایی که صبحها ساندویچ به دست، با عجله سوار ماشین میشدیم تا به مدرسه بریم. حال نداد این وسایلی که برای خونه جدید بدون شما خریدیم. انگار بر یک انقطاع ناخواسته ای که در بین ما رخ داده بود، صحه گذاشتیم. انگار ما حضور رفته ها رو پذیرفتیم و ادامه زندگی بدون اونها رو قبول کردیم. شما که دیگه به این خونه اومدین عضو این خونه نشدین مهمون بودین و رفتنی.

اون شکاف ایجاد شده پر نشد.برای همین نمیتونم این خونه رو به خاطرات گذشته پیوند بزنم. میدونین، خاک اینجا من رو نگرفته، من رو از خودش نکرده. گمان میکردم حس وطن دوستی اصلا در من وجود نداره اما حالا میبینم اشتباده میکردم. من نسبت به خاک خونه و محل زندگی کودکیم تعلق خاطر دارم چه برسه به خاک وطن.

اگر قرار به رفتن از اینجا باشه، من و علی باید هر چه زودتر این کار رو بکنیم قبل از اینکه کیارشهای خونه ما از پیشمون برن

٢- سین اول: دیروز رفتم شهرک غرب خرید
من از اول عادت نداشتم وقت خرید قیمت چیزی رو بپرسم
هنوز هم این عادت رو دارم منتها اون زمان ها این قانون در مورد پیاز و
سیب زمینی صادق بود (در حقیقت من قدرت خرید هیچ چیز دیگری جز میوه و صیفی
و امثالهم رو نداشتم) حالا در مورد همه چیز
رفتم و از هر چی خوشم اومد خریدم
دیروز روز پیراهن بود
با خودم حساب کردم دیدم از اول سال که ژاپن بودیم تا امروز هشت تا تی شرت
برای خودم خریدم و حالا احساس میکردم تی شرت دیگه حالم رو بهم میزنه این
بود که رفتم برای خودم پیراهن بخرم اما خوب، نتونستم میون گزینه های
مختلف یکی رو انتخاب کنم این بود که همه رو خریدم
بعد هم خیلی شیک کارت کشیدم و پول رو پرداخت کردم و اصلا هم یادم نیست چقدر شد
راستش اینها رو نگفتم که درامد این روزهام رو به رخ بکشم یا به شما فخر
بفروشم یا این که ثابت کنم تازه به دوران رسیده ام
جز روزهای خیلی خاص سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و بی حساب و کتاب خرج
نکنم اما دیروز از اون روزهایی بود که دلم میخواست لذت پول داری رو بچشم
بعد توی راه برگشت به خونه داشتم با خودم فکر میکردم چقدر از دوران کودکی
و شرایط اون زمان فاصله گرفته ام
یادتونه مامان بابای طفلک چطور با حساب و کتاب خرج میکردند
یادتونه ما بیشتر از ده سال حتی یک بار هم با هم رستوران نرفتیم
همش صرفه جویی بود و صرفه جویی
اگرچه این صرفه جوییها برای همه ما خوب بود
الان ما یک خونه بزرگ داریم که تمام پولش یک ریال یک ریال جمع شد
وگرنه با شرایط اقتصادی بابا ما ممکن بود الان هیچی نداشته باشیم یا خیلی
کمتر از این چیزی که الان داریم

واقعا دلم میسوزه که بچگی مون توی صرفه جویی گذشت

3- سین اول: راستی گفتم که اخرش چهار تا پیراهن خریدم؟
البته دعوام نکنید من دو سال میشد که پیراهن نخریده بودم
همه پیرهن هام مدل قدیمی بودند و مثلا از اونا که مامان از مکه اورده بود

4- سین سوم:

akhe nazi...
che karebahali
manam az in kar ha mikonam, kharg haee ke hata be ghiyafamun nemiyad gahi mikonam ta faghat lezate bi khiyali o pool dari ro hess konam.
ama dar kenaresh doost daram be dasto delbazi kardan vase digaran ham adat konam, chizi ke ghablan balad naboodam va kharg kardan o az tahe del kadoe khub kharidan vase baghiye hast ! :)

albate maloome ke bi pool ke bashi nemituni in kara ro bekoni!
yadame un doran ro, ma ke hala hal midim be khodemun, alan moshkel injast ke bayad yademun bash eke havaye maman baba ro dashte bashim o nobate mast ke be unha ham hal bedim.

baba arezuye yek dast lebas varzeshiye shik ro dare bache ha, man in ja az japan un moghe ke boodan nagereftam, vase in ke zesht bood, khodeshun boodan o age man migereftam bi adabi mishod, chon kheili geroon bood.
yek badgir o yek shalvar!
hala kar nadaram lazem dare ya na! ama arezush be delesh moond vaghti az japan raft...
hamash in too zehname, goftam shoma age khastin chizi begirin bedoonin ba in kheili khoshhal mishe,

manam mogheye umadanam be Iran az shoma miporsam ke chi lazem daran :)

mobarake pirhan ha! khoshhal shodam. hamid ham bade 3 sal tshirt pooshi, yek pirhan belakhare vasash gereftam :)  tefli, havash ro aslan nadaram, hamash vase khodam migiram...

sia, delam tang shode, pasho yek sar ba samira biya behem sar bezan.... ghol midam beram begardoonametun o bad akhlaghi ham nakonam

5- سین دوم: یادتونه مامان شیر و شکر رو قاطی میکرد و  میذاشت یخ بزنه ما با اشتیاق و لذت فراوان اون به اصطلاح آلاسکاها رو توی روزهای گرم تابستون -با کولر خراب اتاق من و سارا- میخوردیم؟
ولی من صرفه جویی رو یه جور وسواس برای بابا میبینم هنوز هم صرفه جویی میکنه بگین سرچی؟ روشن نموندن لامپ اتاق، روشن نموندن پکیج(آبگرمکنها) یا روشن نموندن ترانسی که به مایکروفر وصله.
هر بار کیا رو میبرم بشورم میبینم اب سرده باید کلی صبر کنم تا داغ بشه حرصم میگیره
با اون مصرف زیاد برق هواساز یعنی واقعا متوجه نیست که با این صرفه جوییها به جایی نمیرسه؟

راستی مامان هم گفت که بابا گرمکن دوست داره قرار شد برای روز پدر از اینجا بگیریم

6- سین سوم:

akh ke che hersi mikhoram az in kara...
baba aslan fekr nemikone, akhe un kooler i ke ghadim ha ma roshan nemikardim o khuneye khale akram hamishe roshan bood, hala midoonam che barghi masraf mikone, hamun otoo o jaru barghi o 1000 barabare un masraf dare...
in chiza mahi 2000 toman ham taghiri nemikone tu poolesh, ama aziyatesh 2 melyoon tomane...

ama avaz nemishe.

aleskaro man hanuz doost daram, ama na un moghe haee ke bozorg boodim o az mive nadashtan, asr ha hameye khorakimun hamun bood, ya yek pofak i ke az sare kuche mikharidim, ama hame az in chiza tu zendegishun daran, :) eshkali nadare...

baba koli tu zehnesh meyar ham dare vase garmkonesh, chin kheili kheili mikhad... tavajoh karde tu tane baghiye.
taze be senesh nemiyad, ama kote sport ham kheili doost dare, hamash migoft inja, migoftam male javoon hast, migoft na hameye doostam daran. akheeeeeeeeeeeeeeeeeeey... naziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

7- سین دوم: بابا گاهی هوس میکنه کودکی کنه و این خیلی خوبه اما مساله اینه که هیچ وقت به اینکه مامان هم از این هوسها داره توجه نمیکنه.
هیچ وقت به مامان نگفته بیا این پول رو بگیره برو حالش رو ببر هر چی خریدی نوش جونت  و اصلا اقتصادی نگاه نکن . مثل لذتی که تو و سیا ازش حرف زدین

8- سین اول: مامان رو نگو که از بابا بد تره بنده خدا انگار فقط افریده شده برای فداکاری
فکر نمیکنم اگر یک پول قلمبه هم بدین دستش حاضر بشه با یک قرونش بره هر
چی میخواد بخره و حالش رو ببره
راستی یاد اون روزی افتادم که بابا اومده بود خونه و تعریف میکرد امروز
خیلی خیلی تشنه ام بود رفتم و یک بستنی برای خودم خریدم اما چون تنها
بودم اصلا بهم نچسبید. بنده های خدا هیچ کدومشون حاضر نبودند تنهایی چیزی
بخورند
یادتونه بابا موتور گازی داشت و این اخرا مامان اجازه نمیداد سوار بشه؟
از ترس اینکه من هم به موتور علاقه مند بشم؟
بعد دو تا ژیان داشتیم یک رنو بعد پیکان طوسی و بعد ابی و بعد پراید؟
با اون ژیان هم زدیم رفتیم بابل پیش دایی مسعود. احتمالا شماها یادتون
نیست خونه صاحب خونه مسعود رو. چند تا پسر داشتند و یک دختر. قیافه ی
همشون نخراشیده و سبزه و زشت. احسان هم با ما بود. یک سنگ با هم پرتاب
کردیم خورد به شیشه پنجره همسایه روبروییشون که یک پیرزن بود. شیشه شکست
و اون اومد بیرون به سر و صدا

9- سین اول: خوشم میاد از این خاطره بازی ها

10- سین دوم: از خونه صاحب خانش یادمه
اما یادم نیست با ژیان رفته باشیم
یادم میاد یه بار هم با اتوبوس رفتیم
حسین یادتونه با تلفظ درستش بخونین
یادته توی خونه ظرف شویی داشتن اما از سر عادت ظرفها رو توی حیاط با آب شلنگ میشستن
و ما با همون سن و سالمون به این کارشون میخندیدیم

11- سین سوم:

manam doost daram khatere bazi, ama bebakhshid ke be khatere kam boode vaght finglish minevisam...

khuneye sabkhuneye daee masood yadame, un pirzane ro yadame, ghaziye sang o ... ama yadame mitarsidam, az in chiza, az in pir zane va hata az ameye baba ke pir bood va ma ro dava mikard, shaba khabe bad mididam az un ha...

are sia rast mige, baba maman kheili tefli ha sakhti dadan be khodeshun, vaghti miyan kharej kheili khoshhal misham, doost daram yek bar poole belit hashun ro ham ma bedim ke dige aslaaaaaaaan khalese khales hal konan... jani... in arezume ke be zoodi anjamesh midam :)

are samira yadame mikhandidim ke un tori zarf mishostan!!!

man az bachegi hess mikardam kheili khoshgelam va hame donbalam hastan, az hamun moghe ha... moalem haye madrese ro ham fekr mikardam hamashun man ro vase oesar hashun mikhan, jalebe ha!!! che az khod razi boodam, ama bad ke bozorg shodam didam na baba khabari nist !!!

hala yek khatereye jadid:
yadetune khale fati umad hameye asbab bazi hamun ro door rikht :(
yadetune yek aroosake siamak bood !!! ke bad borde boodesh :)))
yadetune raftim rasht ba ehsan va un dige akharin safaremun bood, che khub bood :)
yadetune maman gerye mikard har rooz be khatere naboode siamak :)
yadame un sal ha ma az maman motenafer boodam :( va hanooz ke fekresh ro mikonam tanam milarze, soozane ke raft tu paye maman :(

12- سین دوم: خوب شد من رو روشن کردی سارا اتفاقا میخواستم زتون بپرسم چی به سر اسباب بازیهامون اومد؟
خاله فاطی برای چی همچین کاری کرده؟ دیوونه! تو به اسباب بازیهای ما چیکار داشتی؟
کاش یکی از اونها رو لااقل یادگاری نگه داشته بودیم
من برای کیای حتما حتما این کار رو میکنم به ویژه اسباب بازیهایی که خاه و داییش میارن نگه میدارم
اصلا چرا تا بحال به فکرم نرسیده از اسباب بازیهاش عکس بگیرم
سارا تو یه روز نیای خونه ما هم اسباب بازیهای بچه هام رو بریزی بیرون
بچه هام رو داشتین :)))
سارا زیرپوش مامان یادته که یه عالمه سوراخ داشت ماما ازش دل نمیکند الهی مامان رو بگردم خدایی اونجا خاله جون کار خوبی کرد انداختش بیرون
کلا خاله فاطی یه هنر داشت اون هم دور ریختن بود
باید یه مدت ژاپن زندگی کنه و برای چیزهایی که دور میریزه اینقدر پول به شهداری بده که عادتش از سرش بره نه؟

13- ...

 

 

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸

جهیزیه برای رباب

١- خیلی خوشحالم کودکی کیارش اینقدر با کودکی خودم فرق داره.
یه خاله و دایی مهربون داره که ازشون کلی هدیه میگیره. براشون عزیزه وتک.
انگار این هدیه ها رو برای من میخرین خیلی خوشحال میشم. دستتون درد نکنه.
آرزو داشتم یه خاله یا عمه مثل عمه هدا داشته باشم .چقدر به اونا حسودیم میشد؛
وقتی میدیدم اون طور محکم توی بغل عمشون با عشق فشرده میشن،
یا هر چیز جدید ویژه ای دستشون میدیدم عمه جونشون براشون خریده بود

فقط از یه خرگوش پلاستیکی که دایی مسعود یه بار تولدم خریده بود یادم میاد.
دیگه چه هیده هایی گرفتم دوران کودکی. شما چیزی یادتون هست؟؟؟
ظرفهایی که مادر برای جاهازمون میاورد هم بود

٢- ااااااای گفتی. خریدهای جهیزیه ای رو یادتونه؟
همیشه برام سوال بود که این چه رسم هدیه اوردنه که برای بچه کاسه بشقاب میارن؟
حالا میفهمم که جریان این بوده که اون کاسه بشقاب به نیت ما خریده نمیشد
بلکه به ما هدیه میشد من اب خالی نبودن عرضه و دست خالی نبودن
بچه ها سگی رو یادتون هست؟ کارخونه هایی که میساختم و بعد با هواپیما
بمباران میکردم؟
مغازه بازی با احسان؟ هیچ وقت بازی چهار نفره ما به سرانجام نمیرسید
همیشه اخرش من و احسان دعوامون میشد
یاد بازی بسکتبال توی خونه مادر افتادم که حلقه اش برجستگی دیوار بود
اه احسان یادش همیشه با منه

٣- یادته چه شهرهای بزرگ و مجهزی میساختی و چه خونه های کوچیک و ساده ای به ما میدادی؟
تازه هر چند وقت یه بار ما رو مجبور میکردی که از اونجا بریم به یه جای دیگه
کمونیست!

۴-

 che maile ghashangi zadi samira va badesh ham to sia...
kheili chizaye khoshgeli ro yadam avordin :)

yani man mitunam mesle ameye hoda vase kiarash khaleye khubi basham !!!? man ke dooram :(
akh ke bazi hamun ro yadame, dava ha ba ehsan ... maman az hamun aval ham hasas bood va ma nemitunestim dava konim o gerye konim o aziyat haye koodakane !!! akhe maman ghable ma geryash migereft, juni, mamanam kheili fereshte hast...
yade keshik haye baba!!! polo mash :))))  ya sham haee ke maman o ma tanhaee mikhordim, baba nabood, che shab haye gharibi az un moghe ha tu zehnam moonde...
yek babaye khaste ke zohre jome nemishod be khatere khabe sabokesh barname koodak bebinim o bi seda footbalist ha mididim :)))
akhey... che khatere haye shirini

۵- ...

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸

خاطره بازی

داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوبه که ما شروع کرده ایم به خاطره بازی با همدیگه
اما حیفه که این خاطره ها توی صفحات میل باکسمون مدفون بشن و امکان
دستیابی و مرور بعدا اونها کم بشه
به فکرم رسید یک وبلاگ سه نفری راه بندازیم و همین نوشته ها رو اونجا بنویسیم
منتها این وبلاگ سه نفری برای خودمون سه تا باقی بمونه

پیشنهاد میکنم خودمون رو درگیر تکلف چگونه نوشتن نکنیم و فقط اونجا هر چی
به ذهنمون میرسه بنویسیم
اینطوری هم خاطره هامون ثبت میشن هم میشه خط سیر اونها رو پیگیری کرد که
از کدوم خاطره به کدوم یکی رسیدیم
میشه براشون تگ زد و دسته بندی موضوعی کرد

خوبی پرشن بلاگ اینه که میشه برای هر پست به صورت جداگانه پسورد گذاشت و
تعیین کرد که چه کسی میتونه این نوشته رو بخونه
من استارت کار رو زدم و براتون یک دعوت نامه فرستادم
همت کنید و این کارو راه بندازیم
فکر کنم جالب بشه

  
نویسنده : شایانا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۸
تگ ها : شروع بازی